تبليغاتX
فرازستان

فرازستان

ادبی هنری

در سوگ مشکاتیان

بنام خدا

يكي دو سال پيش بود. خبر ديدار استاد شجريان و استاد مشكاتيان بارقه هاي اميد را در دل دوستداران موسيقي سنتي نشاند. پيش از آن بارها به اين مساله فكر كرده بودم كه آيا دوباره آنروز فرا مي رسد كه شجريان و مشكاتيان در كنار يكديگر بنشينند و بر تارك هنر نقشهاي بديع بيافرينند؟ جواب اين بود كه لابد به حكم اينكه« دو پادشاه در يك اقليم نگنجند» ديگر اين امكان وجود ندارد. تا اينكه آن ديدار اتفاق افتاد و زمزمه هايي شكل گرفت. باز آن روياي شيرين رنگ بيشتري به خود گرفت؛ روياي همكاري دوباره ي شجريان و مشكاتيان و آفرينش شاهكارهايي ديگر در عالم هنر. من  استاد مشكاتيان را به مثابه يك سرمايه و گنجينه اي گرانقدر مي نگريستم و منتظر و اميدوار بودم كه دير يا زود از پشت ابرهاي انزوا بيرون بيايد و بتابد و صبر تلخ دوستداران خويش را به شيريني بدل كند. اما آن روياي شيرين تعبير نشد كه هيچ؛ قلب شكسته ي مشكاتيان از حركت باز ايستاد و آن نابغه ي سنتور، ساز هجرت كوك كرد و به تنهايي نواخت.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 2:1  توسط بهمن ارجمند   | 

هنرمند، تعهد، روشنفکری

بنام خدا

هر انساني در هر دوره اي از تاريخ زندگي خود ديني نسبت به آن دوره و انسانهاي آن دوره دارد وبايد آن دين را ادا كند. هنرمند به لحاظ اينكه هنرمند است و داراي شاخصه اي به نام هنر است بايد با هنرخويش وهنرمندانه اين تعهد را به جاي آورد و دين خويش بپردازد. همراهي با فطرت انساني انسانها كه تبلور آن در آرمان هاي مجموعه ي حداكثري آنها به عنوان مردم نمايان مي شود؛ به جاي آوردن تعهد يك هنرمند متعهد است.هنرمند متعهد، نواي فطرت جمعي انسان و خواسته هاي قلبي مردمي را كه در ميان آنها زندگي مي كند؛ به  زبان هنربه صدا در مي آورد وبا آن همنوا مي شود و به ندايي رسا و روشن به ظهور مي رساند. نواي هنرمند به جهت اينكه از چشمه ي فطرت انسانها جوشيده است لاجرم بر ضميرو بر قلب آنها مي نشيند و زبان حال آنها مي شود.مردم به نوايي مي رسند كه ترجمان خواسته هاي قلبي و فطري آنهااست. آنها به كلماتي و جملاتي و نقوشي دست پيدا مي كنند كه بهتر مي توانند آرمان هاي خود را بيان كنند و شفاف و رسا اميدها و آرزوهاي خويش را فرياد بزنند. خيلي اتفاق مي افتد كه انسان براي بيان آرمان ها و خواسته ها و نظرات خويش داري لكنت زبان مي شود و در پي كلماتي و جملاتي مي گردد كه اين لكنت را بزدايد. هنرمند لكنت را از زبان مي زدايد و كار هنري او زبان فطرت انساني مي شود. يادم هست بعد از چندي مطالعه وتفكر درباب آزادي، اشتياقي در وجودم شكل گرفت كه به بيان احساسم نسبت به آزادي بپردازم و از انجام آن ناتوان بودم. تا اينكه بواسطه ي يكي از دوستان به شعري از شاملو برخوردم.آن شعر اين بود:
« آه اگر آزادي سرودي مي خواند
كوچك
همچون گلوگاه پرنده اي
هيچ كجا ديواري فرو ريخته برجاي نمي ماند»
اين شعر بياني زيبا و آرماني درباره ي آزادي از يك هنرمند متعهد است كه من بيان احساسم را درآن يافتم و فراتر از آن، دلبستگي ام به آزادي افزون تر شد.
يك كار هنري علاوه بر اينكه زبان  فطرت هاي بيدار انسانها مي شود، فطرت هاي خفته را نيز بيدارمي كند.آگاهي مي بخشد و دانايي مي آفريند. روشنفكران، فيلسوفان، رياضيدانان و سايردانشمندان دانايي آفرين هستند و هركدام در حوزه اي كار علمي انجام مي دهند و هريك حوزه ي نسبتا مشخصي از انسان ها را پوشش مي دهند. اما هنرمند به دليل اينكه با فطرت مشترك همه ي انسانها سروكار دارد گروههاي مختلفي از انسانها را تحت تاثير قرار مي دهد. در واقع مي توان گفت كه هنرمندان روشنفكران عمومي جامعه هستند و برخلاف روشنفكران ديگر و دانشمندان كه با قشر خاصي از مردم ارتباط دارند، روشنفكران عمومي جامعه، با عموم مردم سروكار دارند و مفاهيم را با عموم مردم در ميان مي گذارند.
به عنوان مثال ترانه ي «مرغ سحر» يكي از كارهاي هنري ماندگار و معاصر است كه نرديك به صد سال از آفرينش آن مي گذرد وطي اين صد سال همواره به عنوان نمادي از آزادي خواهي مردم مطرح بوده و همچنانكه تلخي روزگار را مي سرايد اميد آزادي را در دل مي نشاند. اين اثر دلنشين نزديك به يك قرن است كه در ميان مردم زنده است و زن و مرد و پير و جوان و بزرگ و كوچك آنرا زمزمه مي كنند. از آن لذت مي برند، ياد مي گيرند وبه روشني در مي يابند كه اين ترانه، ترانه ي آرمانهاي آنهاست. هيچ كار روشنفكري وعلمي معاصر ايرانيان را نمي توان نشان داد كه اين چنين در دل و جان مردم نفوذ كرده باشد و چنين فراگير توده هاي گوناگون مردم را تحت تاثير گرفته باشد. و از اين نمونه ها فراوان مي توان نام برد كه چنين كاركردي دارند و تعهد يك هنرمند در اين گونه آثار نمايان است.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 23:19  توسط بهمن ارجمند   | 

تقدیر از استاد محمدرضا شجریان

بنام خدا

سالهاست كه با صدايش آشنايم و نواي دلنشين اش مدتهاست كه با من است. اين همراهي و اين آشنايي همواره با تازگي و نوشوندگي همراه است و هر يك از كنسرتها واجراهايش دريچه اي و تجربه اي نو به عالم هنر و موسيقي است. استواري و پايمردي اش در اين عرصه ، سخت ستودني است و كساني كه دستي در آتش آواز و موسيقي دارند خوب مي دانند كه پيمايش اين راه چه رنجي دارد و چقدر طاقت فرساست. من خود اين راه را آزموده ام و در آغاز آن رخت خويش از اين ورطه بيرون كشيده ام.«كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها.» با اين وجود مي توان به اين نكته پي برد كه استاد براي فراتر رفتن ورسيدن به قله هاي آواز چقدر رنج برده و سختي كشيده است. براي همين است كه ماكسي مثل او نداريم و در اكثر اوقات آوازها و تصنيفهاي سطح پايين را مي شنويم. بي گمان اجراي آوازهايي چنين والا  فقط  درتوان استاد محمدرضا شجريان است.
من براي استاد شجريان همان نقشي را در آواز قائلم كه براي فردوسي در ادبيات فارسي قائل هستم. آنگاه كه از شنيدن آوازهاي او حيران و مبهوت فرو مي مانم؛ حيرت زده  مي گويم كه خداوندا چگونه مي توان از او تقديركرد؟ و چگونه مي توان هنرمندي او را ارج نهاد؟ فرو مي ماني كه چه بگويي و چگونه با اين ناتواني كنار بيايي؟ آخر چگونه مي توان«نوا» را شنيد و دم زد. و«پيوند مهر» را گوش كرد وستود. درباره ي «دستان» و«زمستان»و«سروچمان» و«بيداد» و«فرياد» و«ياد ايام» و... چه مي توان گفت؟ چگونه مي شود به اين آفتاب تابان نزديك شد؟ اين قله آنچنان بلند و متعالي است كه سراسر حيرت را نصيب تو مي كند و تو را با لذتي همراه با غربت تنها مي گذارد.
به ذهنم رسيد كه اين موضوع را با دوستان و مخاطبان علاقمند به استاد در ميان بگذارم. نظرات آنها را بگيرم و با انديشه هايشان آشنا شوم. دوستان وبلاگ نويس مي توانند در پست هايي مشابه اين پست، به اين موضوع بپردازند ونظرات را بگيرند و نيز مي توانند با خبررساني خود وبلاگ هاي مرتبط را در جريان اين نظرخواهي قرار دهند.اين كنكاش وبلاگي نتايج پرباري را رقم خواهد زد. و شايد اين كنكاش، خود تقديري از استاد محمد رضا شجريان باشد.
 براستي چگونه مي توان از استاد محمدرضاشجريان تقديركرد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 16:10  توسط بهمن ارجمند   | 

روز معلم

بنام خدا

اگر در حال حاضر دانش آموز دوره ي ابتدايي يا راهنمايي بودم مي توانستم با همان ذهن كودكانه ي خويش جملاتي را در كنار هم قرار دهم و آن را در زنگ انشا با عنوان« روز معلم» بخوانم و نمره ي خوبي از معلم انشايمان بگيرم؛ اينكه: معلمي شغل انبياست. من معلم خود را دوست دارم و به او احترام مي گذارم. من سعي مي كنم به حرفهاي معلم خود به خوبي گوش كنم. من درسهايم را خوب مي خوانم تا زحمات معلم خود را جبران كنم. و چندين جمله ي ديگر از اين نوع؛ كه مي توانست بر تعداد سطرهاي انشاي من بيافزايد و آن را پربارتر و پر محتوا تر نمايد.
در اين دوره بيشتر از اين هم انتظار نبود و اين جملات ساده در خور همان ذهن كودكانه اي بود كه ساده مي ديد و ساده مي انديشيد. و شايد بيش از آنچه در انديشه ي موضوع باشد به اين فكر مي كرد كه زنگ انشايي ديگر را سپري كند. دوره اي كه هنوز بوي سياست به مشاممان نرسيده بود و خبري از فلسفه ي تعليم و تربيت نبود و ذهن مان زنگ اقتصاد نگرفته بود. و هنوز نمي دانستيم سنت چيست و مدرنيته كدام است. هنوز نمي دانستيم«دو دوتا» چند مي شود! و دامن احساس كودكانه مان به دست عقل نيالوده بود و فضاي انديشه مان محدود به همان كلاس و معلم و مدرسه بود.
اما اينبار و اينجا براي نوشتن درباره ي« معلم» بايد بيشتر انديشيد و تامل كرد. فراتر ديد و مرغ انديشه را از فضاي محدود كلاس و مدرسه  باز گرفت و در فضاي فراخناك جامعه به پرواز درآورد.
اينبار بايد معلم را از دريچه ي سياست، فرهنگ، اقتصاد، جامعه شناسي ، فلسفه و...  نگريست و نقش و جايگاه او را از اين منظر تبيين كرد. بي گمان اين تبيين ديگر در خور وشايسته ي آن ذهن كودكانه و زنگ انشا نخواهدبود.
بايد بنويسيم كه آموزش مهمترين مساله اي است كه يك جامعه مي تواند به آن توجه كند.آموزش مناسب است كه مي تواند تمامي عناصرمرتبط با زندگي همچون سياست و فرهنگ و غيره را ارتقا ببخشد . هرجامعه اي براي رشد وپيشرفت نياز به آموزش مناسب و صحيح دارد. و عدم توجه به مقوله ي آموزش در يك جامعه مي تواند آسيب هاي جبران ناپذيري را حتي براي نسل هاي آينده به همراه داشته باشد.
بايد بنويسيم كه معلم مهمترين عنصر آموزش و تعليم و تربيت است. معلم نقشي موثر در شكل گيري و ارتقاي فرهنگ يك جامعه دارد. معلم مي تواند عنصر موثر توسعه ي سياسي جامعه باشد و چندين جمله ي ديگر از اين نوع بنويسيم و در نهايت يادآوري كنيم كه اين معلم هماني است كه با ذهن هاي كودكانه ي فرزندان اين سرزمين سرو كار دارد وشايسته ي آن است كه قدر بيند و در صدر نشيند.

 مرتبط : نامه به معلم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 0:15  توسط بهمن ارجمند   | 

خوش به حال غنچه های نیمه باز

بنام خدا

باز كن پنجره ها را، كه نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن مي گيرد
وبهار
روي هر شاخه، كنار هر برگ
شمع روشن كرده ست.

بهار دوباره از راه رسيد.انگاري كه همين چند روز پيش بود كه مهمان مان شده بود.شايد هم مهمان مان كرده بود. و خوب كار بهار همين است. آمدن ورفتن. بي هيچ تا خيري وبي هيج ترديدي. و اين كره سنگين خاكي ساليان سال است كه بر مدار آفرينش در حركت است و  پروانه وار با خورشيد مهر مي ورزد . واين پايداري واستواري و اين مهروزي ودلدادگي درسي بس بزرگ وعظيم است. پايداري در عهدي كه بسته شده است. وخورشيد به پاس اين پايداري و دلدادگي امواج و انوار خود را بر چهره ي رنج ديده وچين خورده زمين مي افشاند. و اين پايداري و مهر ورزي راز گنج خورشيد است.
و بهار دوباره از راه رسيد وطبيعت را نو كرد. و جاني نو و جامه اي نو به آن بخشيد. برفها آب شد گلها شكوفه داد و درختان رخوت زمستان را از تن بيرون راندند وخاك جان يافت. و اينها همگي توصيفي هستند براي بهار. والبته مي توان چندين جمله توصيفي نيز بدان اضافه كرد و بهار اين فصل دوست داشتني طبيعت را ستود.
اما بهار توصيفي انساني- طبيعي نيز دارد.و شايد بهتر باشد كه آنرا توصيفي ايراني- طبيعي ناميد.قرار گرفتن انسان در كنار طبيعت.  نوشوندگي ايراني وطبيعت نيز وصفي بهاري است. و نوروز همان وصف ايراني – طبيعي بهار است. وخوب البته طبيعت؛ بواسطه طبيعي بودنش هميشه وفادار به اين نوشوندگي است. هر بهاري طبيعت را زنده مي كند وبه آن روح تازه اي مي بخشد. اما ما انسانها چي؟ مي خواهم بگويم  گاهي بهاران از پي هم گذشته است وهيچ اتفاقي در زندگي ما رخ نداده است وهمان رخوت زمستان در تن مان مانده است وهنوز روحمان پتوپيچ بستر زمان . و خيلي از ديد و بازديدهايمان نيز تكراري است. و تنها چيزي كه از بهار برايمان مي ماند همانا آجيل خوردنهاي بسيار است با انواع شيريني ها وساير مخلفات. و به نظرم اين آجيل و غيره را مي توان در همان روزهاي معمولي هم خورد ونيازي به نوشوندگي طبيعت وآمدن نوروز ندارد.

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم!   
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب !
ا
ي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار!

باري بهار اين درس را هميشه با خود دارد كه بايد پرده هاي غفلت را كنار زد  و از خواب  بيدار شد خوابي كه از بس پيوسته بوده است؛ عين بيداري مي دانيم.

خاك جان يافته است
تو چرا سنگ شدي؟
تو چرا اينهمه دلتنگ شدي؟
باز كن پنجره ها را
                      و بهاران را باور كن.

اشعار از فريدون مشيري

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 14:28  توسط بهمن ارجمند   | 

از سید امین موسوی زاده

بنام خدا

از نامه ی ادبی سید امین موسوی زاده بسیار لذت بردم وآن را چندین بار خواندم. این نوشته علاوه برآنکه جوابی بر نوشته ی من است نوشته ای درباره ی شجریان نیز هست.و مرا که قصد آن داشتم از شجریان بنویسم تا مدت ها معاف می دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 0:42  توسط بهمن ارجمند   | 

به سید امین موسوی زاده

                                                             بنام خدا

بحث هایمان با یکی از دوستان باعث شد تا در نامه ای به بیان نظرات خود در موضوعات مورد بحث بپردازم. سید موسوی زاده نیز با نامه ای ادبی جواب آن را برایم ارسال کرد. باید بگویم که زیبایی ادبی این نامه مرا بر آن داشت که نامه خود را با اندکی تلخیص در وبلاگ قرار دهم. ان شا الله در پست بعدی نیز نامه ی آقای موسوی زاده در وبلاگ قرار خواهد گرفت
.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 22:58  توسط بهمن ارجمند   | 

تابلوی عاشورا

بنام خدا

به تاريخ واقعه كربلا كه نگاه كنيم در كليت آن امام حسين وابوالفضل وعلي اكبر وجناب قاسم و ديگر ياران او را در يك طرف ويزيد وسپاهيان اش را در طرف ديگر مشاهده مي كنيم.ايثار و گذشت وفداكاري را در يك سو و ظلم و شقاوت وخشونت وبي رحمي را در سوي ديگر نظاره مي كنيم.روشني در سمتي است و تاريكي در سمت ديگر.اين يك ترسيم كلي و يك تابلوي گويا از رخداد كربلا است.  تابلويي كه با خطوط روشن وخطوط تاريك مرزبندي خير و شر؛ وآرايش نيكي و بدي را در برابر هم نشان مي دهد.
در دل اين روشنايي ودر دل آن تاريكي اتفاقاتي نيز رخ مي دهند كه با نمود وبرجستگي ويژه اي به چشم مي آيند و اين تابلوي منقش را، به رنگهايي بديع و دلنواز مي آرايند.
يكي از اين رويدادها؛ كه در دل تاريكي روي مي دهد، بازگشت حربن يزيد رياحي است وتحولي كه در وجود او ايجاد مي شود. او پاره اي از زمان در دل تاريكي وخود قلب سياهي بوده است واكنون در دامن روشنايي آرميده. اين تابلو خطي ازسياهي به سپيدي دارد كه اين بازگشت و اين حركت از بدي به نيكي را ترسيم مي كند. در اين تابلو فاصله شقاوت وبدبختي تا سعادت ورستگاري تنها به اندازه يك خط است وبه درازاي يك شب. اما اين خط  كوتاه وشب تاريك، درازا وعظمتي به اندازه گذشت و ايثار دارد.گذشت از همه چيز. وحربن يزيد رياحي اين راه سخت لغزان را مي پيمايد وملحق به گروهي مي شود كه گذشت را و ايثار را برگزيده اند.
ديگرنقش بديع اين تابلو؛ در كنار فرات رقم مي خورد. آنجا كه پرچم دار كربلا به ياد تشنگان خيمه گاه و براي درك و شرمي كه نسبت به برادررنج ديدۀ خويش دارد،از نوشيدن آب گواراي فرات چشم فرو مي پوشد و تشنه لب به قربانگاه خويش مي رود. اين تابلو، گوياي اين شعر سيد حسن حسيني است كه:
«تو آن راز رشيدي
كه روزي فرات
بر لبت آورد
وكنار درك تو
كوه از كمر شكست.»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 12:15  توسط بهمن ارجمند   | 

روشن ترين روان

بنام خدا

 

در رستم واسفنديار آنگاه كه اسفنديار از رستم مي خواهد كه  دست به بند دهد؛ رستم عتاب آلود پاسخ مي گويد كه:« نبيند مرا زنده دربند كس/ كه روشن روانم براين است وبس». در اين پاسخ ودراين بيت متين از شاهنامه به دو نكته مهم برمي خوريم.يكم اينكه سخن از روشني روان است.و دوم آنكه حرف از مقاومت در ميان است. دل و انديشۀ رستم به اين روشن است كه هيچگاه دست به بند نخواهد داد چرا كه بند براي او به منزلۀ مرگ خواهد بود. همين كه دست به بند بدهد مرگ او حتمي است. پس بايد در مقابل كسي كه اينچنين او را اصرار و اجبار مي كند كه دست به بند دهد؛ مقاومت كند و«نه» بگويد. او ترديدي ندارد كه بايد آزادانه زندگي كند. رستم به اين دانش رسيده است كه «نام» گوهر زندگي است. پس چون به اين دانش رسيده است بايد در برابر كسي كه مي خواهد اين گوهر را از او بستاند«مقاومت» كند.

اما چگونه رستم به اين روشني و آگاهي رسيده است؟ پاسخ اين پرسش در سرگذشت او نهفته است. رستم نامورترين پهلوان شاهنامه است. رنجي كه او برده است وحوادثي كه او ديده است؛ هيچيك از پهلوانان شاهنامه نبرده اند و نديده اند.رستم درگذراين حوادث، در رزم ها و بزم ها ودر رنجها و غم ها و شادي ها؛ آنگونه پخته وآبديده شده است كه  ذهنيتي شفاف و رواني روشن به رمز زندگي  يافته است. تجربه ودليري او در هفت خان، رزم با سهراب، سوگ سياوس و... واينكه اودر صف بندي بين نيكي و بدي، داد و بيداد، هميشه درصف نيكي و داد است«بباشيم بر داد و يزدان پرست/ نگيريم دست بدي را بدست»،و صاحب « نام» است.«مرا نام بايد كه تن مرگ راست»؛ به او اين اجازه را نمي دهد كه دست به بند دهد و نام و آوازۀ پهلواني را با ننگ به معاوضه نهد. كسي كه بگويد« نبدد مرا دست چرخ بلند»، چگونه مي تواند دست به بند اسفنديار دهد.

تا اينجاي كار ذهن رستم روشن است كه نبايد دست به بند دهد. اما او فقط مرد انديشه نيست بلكه مرد عمل نيز هست. آنگاه كه چراغ راه روشن شد حركت آغاز مي شود. رستم در مقاومتي كه در پيش گرفته است از تمام وجود خويش مايه مي گذارد. اين جنگ، جنگ جنگهاي رستم است. رنج تيرهاي اسفندياررا به جان خويش و به جان رخش مي خرد، تا آستانۀ مرگ پيش مي رود و سرنوشت شومي را كه در انتظار كشندۀ اسفنديار است مي پذيرد.و در نهايت تدبير سيمرغ او را از غم بند آزاد مي كند و اسفنديار با تير گز چشم از جهان فرو مي بندد.

نمونۀ ديگر از اين انديشۀ روشن و مقاومت  در جاي ديگري از شاهنامه نيز هست. سياوش در جنگ با تورانيان آنگاه كه پدر از او مي خواهد كه گروگان هاي افراسياب رابه قصر بفرستد وجنگ با تورانيان را از سر بگيرد. سياوش كه دست پروردۀ رستم است؛ شكستن عهد وپيمان را دور از آيين جوانمردي مي بيند وقبول فرمان پدر را به منزلۀ قرار گرفتن در زير پرچم بدي مي داند. به پدر «نه » مي گويد وبهاي آن را با مرگي جانگداز در غربت مي پردازد.

اسفنديار نيز روشن روان است. او نيز هفت خان را پشت سر نهاده است. گستر ندۀ دين بهي است.به دست زرتشت رويين تن شده است. تومار تورانيان را در هم پيچيده است. رنج بند برده است. شاهزاده اي پهلوان است. همۀ اينها اورا پخته وآبديده كرده است.

اما اسفنديار بر خلاف دانشي رفتار مي كند كه به آن رسيده است. او از همان ابتدا كه مامور پدر مي شود تا رستم را دست در بند به قصر شاهي  بياورد دريافته است كه پدر مي خواهد اورا از سر خويش باز كند وپادشاهي را از او دريغ  كند. اسفنديا ر مي داند كه اصل موضوع، نا فرماني رستم از پادشاه كياني نيست ونيز مي داند كه آويختن با رستم كه سرآمد روزگار است كار ساده اي نيست و بر او روشن است كه پدر با اين فرمان در صف بندي ميان نيكي و بدي، در صف بدي قرار گرفته است. اما با اين حال وبا اينكه مادر و برادر اورا از اين كار خطير نهي مي كنند و خود نيز ذهنيتي روشن در اين ماجرا دارد؛ خلاف آن عمل ميكند. وسياوش وار در برابر فرمان پدر مقاومت نمي كند. او چشم بر حقيقتي مي بندد كه براي او روشن است و چشمي كه به يك حقيقت روشن بسته شود سرنوشتي غير از چشم اسفنديار نمي تواند داشته باشد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 17:37  توسط بهمن ارجمند   | 

بدرود آقای رئیس جمهور

بنام خدا

 

 انديشه ي سياسي من با دوم خرداد و با خاتمي شكل گرفت،  مثل خيلي هاي ديگر كه دوره ي جديدي از گفتمانهاي سياسي را تجربه كردند.  و در اين ميان خيلي ها به اين گفتمان جديد وفادار نماندند و در راهي كه آغاز شده بود پايداري نكردند، به هر دليلي . شايد هم يك دليل بيشتر نداشت و آن اينكه كاسه صبر ما ايراني ها كم عمق است وشايد هم اصلا عمق ندارد و زود لبريز كه چه عرض كنم؛ سرريز مي شود. من كه دانش آموز كلاس سوم دبيرستان بودم توسعه ي سياسي را با تمام وجودم درك كردم نمي دانم چرا خيلي ها آن را درك نكردند وبه فراموشي سپردند. شايد هم نخواستند درك كنند.

 مطلبي كه در ادامه مي آيد به مناسبت اتمام دوره ي هشت ساله ي رياست جمهوري آقاي خاتمي نوشته شده است و فضاي آن روزها را با خود دارد.

 

يادداشت

 

امروز سه شنبه 11/4/84 آخرين روز رياست جمهوري سيد محمد خاتمي، پنجمين رئيس جمهور ايران بود. او امروز به مجلس رفت تا گزارشي از فعاليتهاي دولت ارائه دهد و هم مجلس از ايشان تقدير كند.هشت سال تمام از مسووليت خاتمي در سمت رياست جمهوري با تمام فراز و نشيب هايش به پايان رسيد. او با لبخند آمد و با اشك لبخند رفت. ديگر از فردا خاتمي نخواهيم داشت كه از اهداف بلند و افكار انسان مدارانه ي خويش بگويد. از فردا ديگر خاتمي نخواهيم داشت تا از سياست تنش زدايي بگويد و از گفتگوي تمدنها سخن براند.شعاري كه از اعماق وجود به آن اعتقاد داشت.از فردا ديگر خاتمي نخواهيم داشت كه مورد هجوم تيغ تيز انتقادات غير منصفانه قرار بگيرد؛ او رفت در حالي كه محاسن سفيدش نمايانگر تلاش وفشار طاقت فرساي هست ساله بود؛هشت سال با هر نه روز يك بحران. اما او هيچوقت نخواست، نظامي كه به آن اعتقاد دارد دچار تنش و ناآرامي شود. در خيلي مواقع از مواضع خويش عقب نشيني كرد تا اوضاع بدتر نشود. تا بتواند دست كم به حداقل ها دست يابد. دوران هشت ساله ي رياست جمهوري خاتمي با بحرانهايي چون استيضاح وزرا، قتلهاي زنجيره اي، حادثه ي كوي دانشگاه، ترور حجاريان، تعطيلي فله اي مطبوعات، رد صلاحيت گسترده در انتخابات مجلس هفتم، تحصن دهها نماينده در مجلس و چندين بحران بين المللي از قبيل بحران هسته اي، عراق و افغانستان همراه بود. در اين ميان بحران كوي دانشگاه تهران و تعطيلي فله اي مطبوعات بيش از بحرانهاي ديگر تلخ و طاقت فرسا بود.
باز برگرديم به خاتمي، او كه همچون شمع ايستاد و سوخت .« در عاشقي گزير نباشد زسوز وساز / استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم» اين بيت حافظ را در مصاحبه ي مطبوعاتي بعد از ثبت نام در دوره ي دوم نامزدي در انتخابات خواند؛ در حالي كه اشك از چشمانش جاري شده بود. وباز در روز 18 خرداد80 او براي دومين دوره رئيس جمهور ايران شد و اينبار بيشتر از دوره ي قبل راي آورد.

اما از فردا يا همين امروز ديگر خاتمي نخواهد بود كه در قامت يك رئيس جمهور از حقوق شهروندي و از جامعه ي مدني و از آزادي در چهارچوب قانون سخنراني كند. و نگاه احترام آميز او به اصحاب رسانه ومطبوعات را به تماشا نخواهيم نشست.

اورفت و ما را با همه ي بيم ها و اميدها تنها گذاشت. بدرود آقاي رئيس جمهور، بدرود آقاي خاتمي.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 14:38  توسط بهمن ارجمند   |